محمد تقي جعفري

229

ترجمه و تفسير نهج البلاغه ( فارسي )

احساس و شناخت و نظم عقلى تعريف كرده‌اند . از همين دو تعريف مىتوانيم اهميت پديدهء شناخت را درك نمائيم . البته اين تفاوت ميان تعريف غربى و شرقى وجود دارد كه در تعريف متفكر غربى تحليل احساس بطور مستقيم و صريح مطرح شده است ، در صورتى كه در تعريف صدر المتألهين شناخت حقايق و واقعيات و نظم عقلانى عالم در ذهن ، بيان شده است ، نه تحليل خود احساس و شناخت . ولى با نظر به جملهء « نظم عقلى جهان ، مشابه عالم عينى » بدون ترديد درك خود شناخت و ارزيابى آن ، در فلسفه و حكمت اساسىترين مقام را دارا مىباشد . به هر حال آنچه كه دليل قاطع براى اثبات اهميت شناخت مىتوان ارائه نمود ، اينست كه شناخت نوعى رابطه ميان دو قطب « من » و « جز من » مىباشد ، يعنى شناخت محصول ارتباط دو قطب مزبور است ، لذا مىتوان گفت : نه تنها اهميت شناخت وابسته به اهميت ذهن يا « من » است كه يكى از دو قطب اساسى است : بلكه مىتوان گفت : جهان عينى مادامى كه در كانال يا منطقهء شناخت آدمى قرار نگيرد ، واقعيتى است كه وجود دارد ، نه فلسفه است و نه جهانبينى . اگر واقعيتهاى جهان هستى با آن همه پديده‌ها و روابطش در ذهن انسانها مانند آيينه منعكس مىگشت ، حتى دو نفر هم پيدا نمىشد كه با يكديگر اختلاف در شناخت و جهانبينى داشته باشند ، در نتيجه مسئلهء شناخت داراى هيچ اهميتى نبود ، چنان كه انعكاس نمودها و اشكال در اجسام شفاف . مانند آيينه هيچ مسئله اى مورد اختلاف را بوجود نياورده است . در صورتى كه از آغاز تاريخ جهانبينىها تاكنون ، دو فيلسوف و جهانبين را نمىتوان پيدا كرد كه در بارهء معرفى فلسفه و شناخت و كاربرد و ارزيابى آنها ، از همه جهات اتفاق نظر داشته باشند ، زيرا فلسفه يعنى برداشت يك ذهن از جهان عينى بوسيلهء شناخت . بنا بر اين ارزيابى فلسفه و تمييز مبانى اساسى آن ، احتياج به تشخيص اين حقيقت دارد كه آن فلسفه هويت و ارزيابى شناخت را چگونه مطرح